ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
79
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
عمرو هم به او پيوست همچنين ابناء ( فرزندان ايرانى كه حكومت يمن داشتند ) قبايل سعد بن تميم و رباب نيز به او ملحق شدند كه عده پيوستگان باندازهء عدهء لشكر او شده او هم راه دهناء ( صحراى معروف ) را گرفت تا آنكه بميان آن بيان رسيدند در آنجا فرمان توقف و استراحت داد كه ناگاه شترهاى لشكر شبانه با بارهاى خود رميدند و گريختند بحديكه يك شتر نماند و آب و توشه هم كه بر پشت آنها بود مفقود شد . آنها سخت متحير و غمگين شدند كه خدا مىداند محنت و اندوه آنها تا چه اندازه بود همه به يكديگر وصيت مرگ را نمودند . علاء آنها را نزد خود خواند و آنها گرد او جمع شدند گفت : براى چه محنت و غم بر شما چيره شده ؟ گفتند : جاى ملامت نيست فردا با طلوع آفتاب ما همه هلاك خواهيم شد . گفت : مترسيد و مينديشيد شما مسلمان هستيد و راه خدا را گرفتهايد كه شما ياران خدا هستيد . مژده مىدهم بشما كه هرگز شما خوار و ناتوان نخواهيد شد . چون وقت فجر رسيد همه نماز خواندند علاء هم دعا كرد و آنها با او دعا كردند ناگاه ( با روشنائى صبح ) آب از دور نمايان شد سوى آن آب رفتند و نوشيدند و تن خود را شستشو دادند . چون آفتاب بلند شد شترها از هر ناحيه جمع و نزد آنها آورده شد . شترها را بستند و سيراب كردند . ابو هريره ( يكى از ياران پيغمبر ) ميان آنها بود چون از آن صحرا كوچ كردند او از منجاب بن راشد پرسيد : اطلاع تو بر محل آب ( در اين صحرا ) چون است ؟ او گفت : من محل و مكان آب را خوب مىشناسم . گفت : تو با من باش تا محل آب را معين كنى . گفت ( ابو هريره روايت كرد ) ما هر دو رفتيم ناگاه استخرى پديد آمد . او گفت : به خدا اگر اين استخر نمىبود من جز اين محل را جاى ديگر نمىشناختم و همين محل هرگز چنين استخرى نداشت . يك مشك پر آب هم در آنجا بود ابو هريره گفت : من پيش از تو محل آب را پيدا كرده و مشك خود را پر كرده در آنجا نهادم